تبليغاتX
موعود: درد نوشته های یک کودک زمینی

يادش به خير
وقتي مردم آبادي بيرون از ده
صف مي گرفتند به نماز بارون
رو به قبله نياز
ما كه بچه بوديم و هنوز هستيم
كنار صف نمازگزارا چمباتمه مي زديم و تخمه كدو مي شكونديم
حالا ما خودمون محتاج بارونيم
اما نماز بارون بلد نيستيم
يه بار كه نماز خونديم
نمي دونم كدوم ركعتش رو بلد نبوديم و اشتباه خونديم
شايدم قبله رو عوضي گرفتيم
كه حالا داريم حسرت خشكسالي رو مي خوريم
آخه بارون كه نميشه گفت يه طوفاني اومد كه همه دار و ندارمون رو از ما گرفت
قديما حسرت بارون رو مي خورديم حالا حسرت خشكسالي

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 فروردین1385ساعت 21:18  توسط من و موعود  | 

۱۰شهريور ۸۴ ساعت ۰۰:۳۰ بامداد
امروز در كمال پررويي ۲۷ ساله شدم.بي هيچ بهانه اي براي ماندن و نشانه‌اي از بودن.يك ربع قرن تلاشي بيهوده براي زيستن و ماندن. شايد سحرگاه ۱۰ شهريور ۱۳۵۸ هر اتفاق ديگري مي‌توانست سرافرازم كند تا زاده شدني كه به اختيار خودم نبود. به قول(ابو علاء معري) شاعر عرب: جنايتي كه پدرم با من كرد.!؟
فلسفه اصولاً چيز خوبي نيست. گاهي واقعيتهاي ساده را خيلي گنده مي كند و پيچيده. اما بعضي وقتها همين چيز بد مي گويد: تاريخ بشر از آدم به اين ور يك جنايت عظيم بوده. در فلسفه غلت خوردن و نفس كشيدن آدم را به جاهاي باريك تر هم مي كشاند. مثلاً: زندگي زميني تمسخريست فصيح از خدايان، نمونه اش خرزادن، خررفتن و مسيري سراسر گيجي و گنگي.۲۶ سال گذشت يا تلف شد.؟؟؟؟؟ نمي دانم كجاي زمين ايستاده‌ام، جايم كجاست. دهليزي از گناه، هوس، درد، مصيبت، خطا و معصيت و... هنوز نمي دانم چرا زنده ام و به چه جرمي بايد زنده بمانم. هرچه سعي مي كنم خودم را به پوچي برسانم تا شايد جربزه مردن را بيابم نمي توانم.زندگي ارزاني كساني كه دوستش دارند و دوستشان دارد.خدايا ... تنها مانده ام ... ميان خروارها حرف، واژه، نگاه، شعر ، شعار. اصلاً از اول تنها بوده ام و تنها زيسته‌ام و نمي دانستم.۱۰/شهريور/۱۳۸۴ .... ۲۶ سال و يك روز وجود داشته باشي، اما۲۶ ثانيه و يك صدم ثانيه‌اش را بيدار نباشي. يك خواب مطلق ميان بي نهايت هاي رويا و خيال. آدم خودش را ميان خودش گم مي كند، آنوقت بيرون از آن (خود) به دنبال گم شده‌اش پرسه بزند. علافي ميان ناكجاآباد حقيقت ها و واقعيت ها. اين روزها به خودت هم نمي شود اعتماد كرد تا چه رسد به ديگران. ميان نابرابري هاي تحميلي زندگي زميني كه آدم را همه جوره له مي كنند، نفهم ترين مردم، سعادتمند ترين آنان هستند. ين روزهايي كه صداقت را لاي اسكناس مي پيچند و در بازار بورس و باجه بانكها دست به دست مي‌كنند و به حسابهاي جاريشان مي ريزند. اين روزها كه عشق را گوشه پاركها و لابلاي خطوط اينترنت و از ميان كابلهاي نوري خطوط تلفن به همديگر پرت مي كنند و در خلوت خانه هاي گناه به آتش مي كشند. اين روزها ... بايد بر قبر فرهاد ها و شيرين ها و ليلي ها و مجنونها فاتحه اي خواند و يا به ريششان خنديد. حالا كه پيشرفت كرده‌ايم، متمدن شده ايم، آدم شده ايم، ديگر تيشه گرفتن و بيستون ساختن را بايد فراموش كرد. به درد همان موزه ها مي خورد. همينجوري هم مي شود عاشق شد. مواد لازم:۱ـ يك خط تلفن
۲ـ يك دستگاه رايانه قسطي
۳ـ كارت اينترنت به مقدار لازم
ديگر لازم نيست براي عاشق شدن هفت اقليم عشق را گشت. هفت خط ((سكاف))بخواني كفايت مي كند.اين روزها نديده هم مي شود عاشق شد. دارم گيج مي شوم. يا ما خنگيم يا آدمهاي گذشته ـ(‌عشاق گذشته:اعم از مجنون و فرهاد و ليلي و شيرين و عذرا و منوچهر و زهره و...) ـ اما كمي كه فكر مي كنيم مي بينيم ما كه آدم شده ايم، پيشرفت كرده‌ايم، درس خوانده‌ايم و دانشگاه رفته‌ايم، اينترنت داريم و سكاف خوانده‌ايم. پس همانها كودن بوده‌اند كه روزها و ماهها و بلكه سالها جلوي خانه نگارشان مثل سگ پرسه زده‌اند.اين روزها حتي مي شود ديگران را هم عاشق كرد. اين روزها مي شود صبح ها عاقل بود و شبها عاشق و ....؟؟؟؟
خنده دار است. ۲۷ ساله كه شده ام حرفهاي گنده تر از دهنم مي زنم. عجب روزهاي بدي شده اند اين روزهاي ۲۷ سالگي.!!؟
خيلي وقتها گريه كرده ام. نه فقط براي خودم. آخرين باري كه گريه كردم براي معصوميت سوخته‌ي دختران سرزمينم بود. بگذريم گنده گويي عاقبت خوبي ندارد.تولدم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مبارك
+ نوشته شده در  سه شنبه 22 فروردین1385ساعت 21:17  توسط من و موعود  | 

سلام...

جان خودت بيا جدی باشيم
جدی تر از همان روز...يادت هست يا نه؟
من خوب يادم می آيد
همان روزی که من
ـ سر به راه ترين کودک زمين ـ
ناخواسته و ندانسته
لابلاي حرفهاي قشنگ تو گم شدم
همان روز كه مي خواستي هر جور شده
از زبان من بيرون بكشي: دوستت دارم
ياد اين جمله مي افتم... ويريا
ـ دوستت دارم
دوستت دارم و تاوان آن هرچه باشد
باشدـ
ويريا دوستت دارم
اما تاوان آن خيلي سنگين است
بعيد مي دانم
بتوانم از عهده‌ي آن برآيم
كار من نيست
لااقل تا كنون نتوانسته ام
ويرياي عزيز و دوست داشتني
از همان روزها
حرفهايت بوي ديگري مي داد
اما چه كنم
يعني... چه مي توانستم بكنم
يك عمر خستگي زندگي ... و حالا
جان پناهي هرچند موقتي و گذرا
لذت بخش بود
تك تك حرفهايت
يادم مانده
گاهي وقتها
فكر مي كنم
تو عذابي الهي بودي
كه مي بايستي بر يكي از بندگان گناهكار خدا نازل شوي
اما چرا من...؟
مگر از من گناهكار تر نبود
ويريا به جان خودت نمي دانم
تو كفاره‌ي كدام گناه من بودي
ويرياي عزيز
تك تك حرفهايت يادم مانده
كمي فكر كن
تو نبودي گفتي : كه داري وابسته مي‌شوي
نگفتي كه به صداي دلت گوش داده‌اي
كجاست ... پس كو آن صدا
تو بودي كه از عشق گفتي
و از نيروهاي بالقوه‌ي جهان طبيعت
اگر يادم مانده باشد
تو بودي كه از عشث گفتي و از حرارت خارق‌العاده‌ي آن
از حرارت گفتي و از انرژي
اما... سرد شدي
سرد... سرد
هاي... سنگ
مگر اين زندگي هفتاد هشتاد ساله
چقدر ظرفيت عاشق شدن دارد
هاي... عاشق يك شبه
مگر آدم چند بار مي تواند عاشق شود
چند بار اجازه‌ي وابسته شدن دارد
ويرياي عزيز
مي دانم
خوب مي دانم
كه دردنامه‌ي من عذابت نمي دهد
ككت هم نمي گزد
آخر ... تو اهل اين قبيله نبودي
قبيله‌ي من قبيله‌ي درد است
برايت كه گفته بودم
من از نژاد زخمم
در قبيله‌ي من
يك زخم بشتر يا كمتر مهم نيست
تو هم خوش آمدي
هاي ...جلاد
عذاب شكستن من اين نبود








+ نوشته شده در  سه شنبه 22 فروردین1385ساعت 21:15  توسط من و موعود  | 

... اين قصه رو تقديم مي كنم به:
تمام دلهاي ساده‌اي كه ماشينهاي آخرين سيستم زير گرفتند
ـــــــــــــــــــــــ
پسره كنار خيابون نشسته بود و داشت زندگي مي كرد
يه هو دختره از راه رسيد و گفت: سلام
پسره سرش رو بلند كردتا دختره رو ببينه اما دختره همينجوري داشت مي رفت
پسره دويد دنبال دختره اما بهش نمي رسيد
آخه دختره خيلي از اون جلو تر بود
پسره گفت: وايسا
دختره گفت: نه ...! اگه مردي دنبالم بيا
پسره گفت: مي‌آم
دختره گفت: جريزه‌ي عاشق شدن داري؟
پسره گفت: دارم
دختره گفت: عاشق شو
پسره گفت: شدم ... فقط بزار ببينمت
دختره گفت:نه... نمي شه... واسه ديدن من دو پا كمه...!
بايد دو پاي ديگه قرض كني
پسره دويد تا دو پاي ديگه قرض كنه اما افتاد و يه پاش لنگ شد
هي موند... هي موند... هي موند
تا شايد دختره برگرده
اما دختره همينجوري داشت مي رفت
پشت سرش رو هم نگاه نكرد
پسره با همون پاي لنگش دويد دنبال دختره
داد زد:... با انصاف حد اقل پشت سرت رو نگاه كن ببين چه بلايي سرم اومده
دختره گفت: ببخشيد...من فكر كردم ديگه نمي خواي بياي دنبال من
ـ  يه نفر مي گفت: اينجاي قصه بايد اون پسره‌ي گاو همه چيز رو مي فهميد اما...)ـ
پسره گفت: آخه چرا نمي خوام ببينمت؟
دختره گفت : ببخشيد...زود قضاوت كردم
اما پسره اون رو نبخشيد چونكه فكر مي كرد اين خودشه كه بايد بخشيده بشه نه دختره
خلاصه دختره داشت همينجوري مي رفت و پسره هم دنبالش داد مي‌زد: بزار ببينمت
اما دختره مي گفت: نه... دو پاي ديگه بايد قرض كني
يه دفعه خدا از آسمون دو تا پا واسه پسره فرستاد
پسره نشت كه پاهاي كمكي خدا رو ببنده
تا سرش رو بلند كرد
ديد دختره اون طرف خيابون داره سوار يه ماشين مدل بالاي آخرين سيستم مي شه
با يه راننده‌ي مدل بالاي آخرين سيستم
كه اونم فقط دو تا پا داشت
دختره رفت
پسره هم داره مي ره
ــــــــــــــــــــــ
 ... يه نفر گفت: اون پسره خيلي الاغ بوده كه همينجوري عاشق شده
اما پسره به اون گفت: غلط كردي ... مگه مي‌شه همينجوري عاشق شد



+ نوشته شده در  سه شنبه 22 فروردین1385ساعت 21:14  توسط من و موعود  | 

تو را مي انديشم نازار
همچو خواب خستگي هام كز روياي رسيدن باز مانده است
درست نيست من اينجا و تو آنسوي خطوط آرزوهايي كز هرم احساس بدورند
من از مشتق نگاه تو بود كه آفتاب عشق را به خانه آوردم و بر سرسراي دل آويختم
به موازات سلام تو بود كز افق احساس ستاره هاي صبح و سرور باريدن گرفت
درست نيست كاينك
مرا در زواياي تيره‌ي تنهايي واگذاري و بروي
كاش مي دانستي
كاش مي دانستي در كنج خطوط خستگي و انحناي اندوه
قوس غم چه طعم تلخي دارد
ياد باد نازار
ياد باد مشق مشك و رقص آب بر خليج كوهستاني حضورت
كه چگونه عصمت آرامشم را به حراج گذاشت
مي‌شنوي نازار چه نبض عاشقانه اي دارم
مي‌شنوي؟
.......
نازار
نازار نغمه هاي من
بگو آيا از ارتفاع آرزوها
از آن سمت هميشه قائم و ايستا
دورنماي دلم را نديدي
كه دنباله تو را تا شعاع شكفتن مي كاويد؟
نازار ناله هاي نيلوفري
نرسيده به گلزار گريه ها
چراغ چله نشين ايل و فانوس اشكهاي جوانيم
چشم به راه توست
همين امروز و روزهاي بي تو كه آفتاب عشق از پس كوچه هاي كسالت بدمد
طلوع خواهم كرد و به امتداد تو خواهم پيوست
من ايلياتي ام نازار
درست مثل عصمت عبور تو كه به عشيره‌ي عشق مي رسد
و مطربان آنجا
مشق معادله‌ي ليلي ميكنند
من مجنون مجهول توام
نه دستم به راه حل رسيدن مي رسد
و نه دلم طاقت اين همه حسرت هندسي دارد
هي نازار
رابط من با آخرت عشق تو هستي
به فرشتگان مهرت بگو
خلوت عاشقانه ام را با خطوط خدا مزين كنند
تشهدم را با طعم تمشك بخوانند
تا به ياد كوه و درخت
دريا دريا به سماع برخيزم
.........
.........
ساعت از ثقل زمان گذشت نازار
ـ من اما ـ
مدار تقدير را طي مي كنم
تا رسيدن را
تا تو ديدن را

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 فروردین1385ساعت 21:13  توسط من و موعود  | 

ويريا
باور كن كه اين دنيا خيلي عجيبه و تو در تو
اونقدر عجيب كه ميشه يه شبه عاشق شد
يا يه شبه از عشقت بريد
يا اينكه عاشق چهار تا خط نوشته‌ي تايپي شد
يا عاشق چهار تا فركانس صوتي
ديگه بايد باورمون بشه كه داريم توي بد جايي زندگي مي كنيمو نفس مي كشيم و عشق مي‌ورزيم
تصور كن ويريا
شب كه مي خوابي عاشق هيچكي نيستي
صبح كه از خواب بيدار مي‌شي
قبل از اينكه دست و صورتت رو آب بكشي مي بيني
عاشق شدي
خنده داره ...نه؟
آره خنده داره
تو بخند
تو بخند ...ويريا
بخند

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 فروردین1385ساعت 21:11  توسط من و موعود  | 

اين عشق هم عجب بازار مكاره‌اي داره ها
فروشگاه زنجيره‌اي درده
سوپرماركت مصيبته
تعاوني شكسته
كافي شاپ بدبختيه
واسه سرمايه گذاري هم چيز زيادي نمي خواد
يه دل پاك
سند يه دل پاك رو گرو بزار
هفت دهنه مغازه مي توني وا كني
ولي بايد مواظب موريانه هاي يأس هم بود كه يه هو ديدي سند دلت رو تيكه پاره كردن
اونوقت بايد يه عمر با يه دل بي بنجاق سپري كني
درست مثل من


+ نوشته شده در  سه شنبه 22 فروردین1385ساعت 21:9  توسط من و موعود  |