... اين قصه رو تقديم مي كنم به:
تمام دلهاي سادهاي كه ماشينهاي آخرين سيستم زير گرفتند
ـــــــــــــــــــــــ
پسره كنار خيابون نشسته بود و داشت زندگي مي كرد
يه هو دختره از راه رسيد و گفت: سلام
پسره سرش رو بلند كردتا دختره رو ببينه اما دختره همينجوري داشت مي رفت
پسره دويد دنبال دختره اما بهش نمي رسيد
آخه دختره خيلي از اون جلو تر بود
پسره گفت: وايسا
دختره گفت: نه ...! اگه مردي دنبالم بيا
پسره گفت: ميآم
دختره گفت: جريزهي عاشق شدن داري؟
پسره گفت: دارم
دختره گفت: عاشق شو
پسره گفت: شدم ... فقط بزار ببينمت
دختره گفت:نه... نمي شه... واسه ديدن من دو پا كمه...!
بايد دو پاي ديگه قرض كني
پسره دويد تا دو پاي ديگه قرض كنه اما افتاد و يه پاش لنگ شد
هي موند... هي موند... هي موند
تا شايد دختره برگرده
اما دختره همينجوري داشت مي رفت
پشت سرش رو هم نگاه نكرد
پسره با همون پاي لنگش دويد دنبال دختره
داد زد:... با انصاف حد اقل پشت سرت رو نگاه كن ببين چه بلايي سرم اومده
دختره گفت: ببخشيد...من فكر كردم ديگه نمي خواي بياي دنبال من
ـ يه نفر مي گفت: اينجاي قصه بايد اون پسرهي گاو همه چيز رو مي فهميد اما...)ـ
پسره گفت: آخه چرا نمي خوام ببينمت؟
دختره گفت : ببخشيد...زود قضاوت كردم
اما پسره اون رو نبخشيد چونكه فكر مي كرد اين خودشه كه بايد بخشيده بشه نه دختره
خلاصه دختره داشت همينجوري مي رفت و پسره هم دنبالش داد ميزد: بزار ببينمت
اما دختره مي گفت: نه... دو پاي ديگه بايد قرض كني
يه دفعه خدا از آسمون دو تا پا واسه پسره فرستاد
پسره نشت كه پاهاي كمكي خدا رو ببنده
تا سرش رو بلند كرد
ديد دختره اون طرف خيابون داره سوار يه ماشين مدل بالاي آخرين سيستم مي شه
با يه رانندهي مدل بالاي آخرين سيستم
كه اونم فقط دو تا پا داشت
دختره رفت
پسره هم داره مي ره
ــــــــــــــــــــــ
... يه نفر گفت: اون پسره خيلي الاغ بوده كه همينجوري عاشق شده
اما پسره به اون گفت: غلط كردي ... مگه ميشه همينجوري عاشق شد