تبليغاتX
موعود: درد نوشته های یک کودک زمینی - بدون شرح!

سلام...

جان خودت بيا جدی باشيم
جدی تر از همان روز...يادت هست يا نه؟
من خوب يادم می آيد
همان روزی که من
ـ سر به راه ترين کودک زمين ـ
ناخواسته و ندانسته
لابلاي حرفهاي قشنگ تو گم شدم
همان روز كه مي خواستي هر جور شده
از زبان من بيرون بكشي: دوستت دارم
ياد اين جمله مي افتم... ويريا
ـ دوستت دارم
دوستت دارم و تاوان آن هرچه باشد
باشدـ
ويريا دوستت دارم
اما تاوان آن خيلي سنگين است
بعيد مي دانم
بتوانم از عهده‌ي آن برآيم
كار من نيست
لااقل تا كنون نتوانسته ام
ويرياي عزيز و دوست داشتني
از همان روزها
حرفهايت بوي ديگري مي داد
اما چه كنم
يعني... چه مي توانستم بكنم
يك عمر خستگي زندگي ... و حالا
جان پناهي هرچند موقتي و گذرا
لذت بخش بود
تك تك حرفهايت
يادم مانده
گاهي وقتها
فكر مي كنم
تو عذابي الهي بودي
كه مي بايستي بر يكي از بندگان گناهكار خدا نازل شوي
اما چرا من...؟
مگر از من گناهكار تر نبود
ويريا به جان خودت نمي دانم
تو كفاره‌ي كدام گناه من بودي
ويرياي عزيز
تك تك حرفهايت يادم مانده
كمي فكر كن
تو نبودي گفتي : كه داري وابسته مي‌شوي
نگفتي كه به صداي دلت گوش داده‌اي
كجاست ... پس كو آن صدا
تو بودي كه از عشق گفتي
و از نيروهاي بالقوه‌ي جهان طبيعت
اگر يادم مانده باشد
تو بودي كه از عشث گفتي و از حرارت خارق‌العاده‌ي آن
از حرارت گفتي و از انرژي
اما... سرد شدي
سرد... سرد
هاي... سنگ
مگر اين زندگي هفتاد هشتاد ساله
چقدر ظرفيت عاشق شدن دارد
هاي... عاشق يك شبه
مگر آدم چند بار مي تواند عاشق شود
چند بار اجازه‌ي وابسته شدن دارد
ويرياي عزيز
مي دانم
خوب مي دانم
كه دردنامه‌ي من عذابت نمي دهد
ككت هم نمي گزد
آخر ... تو اهل اين قبيله نبودي
قبيله‌ي من قبيله‌ي درد است
برايت كه گفته بودم
من از نژاد زخمم
در قبيله‌ي من
يك زخم بشتر يا كمتر مهم نيست
تو هم خوش آمدي
هاي ...جلاد
عذاب شكستن من اين نبود








+ نوشته شده در  سه شنبه 22 فروردین1385ساعت 21:15  توسط من و موعود  |