تبليغاتX
موعود: درد نوشته های یک کودک زمینی - جشن سوخته
۱۰شهريور ۸۴ ساعت ۰۰:۳۰ بامداد
امروز در كمال پررويي ۲۷ ساله شدم.بي هيچ بهانه اي براي ماندن و نشانه‌اي از بودن.يك ربع قرن تلاشي بيهوده براي زيستن و ماندن. شايد سحرگاه ۱۰ شهريور ۱۳۵۸ هر اتفاق ديگري مي‌توانست سرافرازم كند تا زاده شدني كه به اختيار خودم نبود. به قول(ابو علاء معري) شاعر عرب: جنايتي كه پدرم با من كرد.!؟
فلسفه اصولاً چيز خوبي نيست. گاهي واقعيتهاي ساده را خيلي گنده مي كند و پيچيده. اما بعضي وقتها همين چيز بد مي گويد: تاريخ بشر از آدم به اين ور يك جنايت عظيم بوده. در فلسفه غلت خوردن و نفس كشيدن آدم را به جاهاي باريك تر هم مي كشاند. مثلاً: زندگي زميني تمسخريست فصيح از خدايان، نمونه اش خرزادن، خررفتن و مسيري سراسر گيجي و گنگي.۲۶ سال گذشت يا تلف شد.؟؟؟؟؟ نمي دانم كجاي زمين ايستاده‌ام، جايم كجاست. دهليزي از گناه، هوس، درد، مصيبت، خطا و معصيت و... هنوز نمي دانم چرا زنده ام و به چه جرمي بايد زنده بمانم. هرچه سعي مي كنم خودم را به پوچي برسانم تا شايد جربزه مردن را بيابم نمي توانم.زندگي ارزاني كساني كه دوستش دارند و دوستشان دارد.خدايا ... تنها مانده ام ... ميان خروارها حرف، واژه، نگاه، شعر ، شعار. اصلاً از اول تنها بوده ام و تنها زيسته‌ام و نمي دانستم.۱۰/شهريور/۱۳۸۴ .... ۲۶ سال و يك روز وجود داشته باشي، اما۲۶ ثانيه و يك صدم ثانيه‌اش را بيدار نباشي. يك خواب مطلق ميان بي نهايت هاي رويا و خيال. آدم خودش را ميان خودش گم مي كند، آنوقت بيرون از آن (خود) به دنبال گم شده‌اش پرسه بزند. علافي ميان ناكجاآباد حقيقت ها و واقعيت ها. اين روزها به خودت هم نمي شود اعتماد كرد تا چه رسد به ديگران. ميان نابرابري هاي تحميلي زندگي زميني كه آدم را همه جوره له مي كنند، نفهم ترين مردم، سعادتمند ترين آنان هستند. ين روزهايي كه صداقت را لاي اسكناس مي پيچند و در بازار بورس و باجه بانكها دست به دست مي‌كنند و به حسابهاي جاريشان مي ريزند. اين روزها كه عشق را گوشه پاركها و لابلاي خطوط اينترنت و از ميان كابلهاي نوري خطوط تلفن به همديگر پرت مي كنند و در خلوت خانه هاي گناه به آتش مي كشند. اين روزها ... بايد بر قبر فرهاد ها و شيرين ها و ليلي ها و مجنونها فاتحه اي خواند و يا به ريششان خنديد. حالا كه پيشرفت كرده‌ايم، متمدن شده ايم، آدم شده ايم، ديگر تيشه گرفتن و بيستون ساختن را بايد فراموش كرد. به درد همان موزه ها مي خورد. همينجوري هم مي شود عاشق شد. مواد لازم:۱ـ يك خط تلفن
۲ـ يك دستگاه رايانه قسطي
۳ـ كارت اينترنت به مقدار لازم
ديگر لازم نيست براي عاشق شدن هفت اقليم عشق را گشت. هفت خط ((سكاف))بخواني كفايت مي كند.اين روزها نديده هم مي شود عاشق شد. دارم گيج مي شوم. يا ما خنگيم يا آدمهاي گذشته ـ(‌عشاق گذشته:اعم از مجنون و فرهاد و ليلي و شيرين و عذرا و منوچهر و زهره و...) ـ اما كمي كه فكر مي كنيم مي بينيم ما كه آدم شده ايم، پيشرفت كرده‌ايم، درس خوانده‌ايم و دانشگاه رفته‌ايم، اينترنت داريم و سكاف خوانده‌ايم. پس همانها كودن بوده‌اند كه روزها و ماهها و بلكه سالها جلوي خانه نگارشان مثل سگ پرسه زده‌اند.اين روزها حتي مي شود ديگران را هم عاشق كرد. اين روزها مي شود صبح ها عاقل بود و شبها عاشق و ....؟؟؟؟
خنده دار است. ۲۷ ساله كه شده ام حرفهاي گنده تر از دهنم مي زنم. عجب روزهاي بدي شده اند اين روزهاي ۲۷ سالگي.!!؟
خيلي وقتها گريه كرده ام. نه فقط براي خودم. آخرين باري كه گريه كردم براي معصوميت سوخته‌ي دختران سرزمينم بود. بگذريم گنده گويي عاقبت خوبي ندارد.تولدم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مبارك
+ نوشته شده در  سه شنبه 22 فروردین1385ساعت 21:17  توسط من و موعود  |